بستن


        ضحّاك

ضحّاك

پادشاه ماردوش در اساطير ايراني


ضحاك فرزند مردي دادگر و نيكوسيرَت به نام مُرداس بود. ابليس ضحّاك را فريب داد تا پدرش را بكشد و خود به جاي او بر تخت پادشاهي بنشيند. ضحّاك نيز فريب خورد و پدرش را كشت. ابليس به پاداش اين كار، بر شانه‌هاي او بوسه زد. اما از جاي بوسه‌ي او، دو مار سر برآوردند. هرچه مارها را سر مي‌بريدند، باز سر برمي‌آوردند. سرانجام، به ضحّاك گفتند كه بايد هر روز دو جوان را بكشند و مغز آ‌ن‌ها را به مارها بدهند تا آرام بگيرند. در نتيجه، جوانان بسياري كشته شدند و مغزشان خوراك مارها شد. پس از هزار سال پادشاهي، كاوه‌ي آهنگر بر ضحّاك شوريد و او را از تخت به زير كشيد و فريدون را به جاي او به تخت پادشاهي نشاند. ضحّاك، در اوايل كار، به مملكت جمشيد نيز دست‌اندازي كرد و او را فراري داد. سرانجام هم مأموران ضحّاك، جمشيد را در چين گرفتند و كشتند. داستان ضحّاك در شاهنامه‌ي فردوسي آمده است.

 

برداشت از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است است


برچسب‌ها:

Book2
اين مدخل از کتاب نام‌آوران برداشت شده است.

امتياز: 3.1 از 5 (85 راي)

^ بالا